????? ??? ?????? ? ?????


جملات زیبا از مرحوم حسین پناهی


 

خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش

سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت

و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،

آواز که خواند تازه فهمیدم ،

پدرم را با او اشتباهی گرفته ام!

******************************************

 

    این روزها به جای” شرافت” از انسان ها

 

    فقط” شر” و ” آفت” می بینی

*********************************************************

    می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

 

    عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

 

    بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود …

 

    بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

 

    تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

 

    تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

 

    و معنای خداحافـظ، تا فردا بود…!

*************************************************************

    راســــــتی،

 

    دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام…!

 

    “حــــال مـــن خـــــــوب اســت” … خــــــوبِ خــــوب

 

*****************************************************

    می دانی

 

    یک وقت هایی باید

 

    روی یک تکه کاغذ بنویسی

 

    تـعطیــل است

 

    و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

 

    باید به خودت استراحت بدهی

 

    دراز بکشی

 

    دست هایت را زیر سرت بگذاری

 

    به آسمان خیره شوی

 

    و بی خیال ســوت بزنی

 

    در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

 

    پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

 

    آن وقت با خودت بگویـی

 

    بگذار منتـظـر بمانند !!

اینو حتما امتحان کنید .

********************************

    وقتی کسی اندازت نیست

 

    دست بـه اندازه ی خودت نزن…

*******************************

    من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم …

 

    یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم

 

    ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه …

 

    و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم!!!!

*****************************

    می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما

 

    بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند …

**********************************

و رسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

از میان دویست جنگ خونین

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آن ها را

با خدای خویش

چشم در چشم هم نوش کنیم

 

******************************************** 

بیراهه رفته بودم

آن شب

دستم را گرفته بود و می کشید

زین بعد همه عمرم را

بیراهه خواهم رفت 

******************************************** 

من زندگی را دوست دارم

ولی از زندگی دوباره می ترسم

 

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم

 

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبان ها می ترسم

 

عشق را دوست دارم

ولی از زنها می ترسم

 

کودکان را دوست دارم

ولی از آیینه می ترسم

 

سلام را دوست دارم

ولی از زبانم می ترسم

 

من می ترسم پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

***************************

کهکشانها کو زمینم ؟

زمین کو وطنم ؟

وطن کو خانه ام ؟

خانه کو مادرم ؟

مادر کو کبوترانم ؟

معنای این همه سکوت چیست ؟

من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان ؟

 

کاش هرگز آنروز از درخت انجیر پایین نیامده بودم

کـــــــــاش 

***************************** 

به ساعت نگاه میکنم

حدود سه نصف شب است

 

چشم میبندم تا مباد که چشمانت را

از یادت برده باشم

 

و طبق عادت کنار پنچره میروم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه های کشتزار شبگردان

خمیده و خاکستری

گسترده بر حاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس

 

از شوق به هوا میپرم چون کودکیم

و خوشحال که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده است

 

آری از شوق به هوا میپرم

و خوب میدانم

سال هاست که مرده ام 

********************************************

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکینم

چرا صدایم کردی؟

چرا؟

 

سر اسیمه و مشتاق

سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی

نشان به ان نشان

که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت

و عصر

عصر والیوم بود

و فلسفه بود

و ساندویچ دل و جگر

 

********************************************

دیوونه کیه؟

عاقل کیه؟

جونور کامل کیه؟

واسطه نیار، به عزتت خمارم

حوصله‌ی هیچ کسی رو ندارم

کفر نمی‌گم، سوال دارم

یک تریلی محال دارم

تازه داره حالیم می‌شه چی‌کاره‌ام

می‌چرخم و می‌چرخونم ٬ سیاره‌ام

تازه دیدم حرف حسابت منم

طلای نابت منم

تازه دیدم که دل دارم، بستمش

راه دیدم نرفته بود، رفتمش

جوونه‌ی نشکفته رو٬ رستمش

ویروس که بود حالیش نبود هستمش

 

جواب زنده بودنم مرگ نبود؛ جون شما بود؟

مردن من مردن یک برگ نبود؛ تو رو به خدا بود؟

 

اون همه افسانه و افسون ولش؟

این دل پر خون ولش؟

دلهره‌ی گم کردن گدار مارون ولش؟

تماشای پرنده‌ها بالای کارون ولش؟

خیابونا، سوت زدنا، شپ شپ بارون ولش؟

 

دیوونه کیه؟

عاقل کیه؟

جونور کامل کیه؟

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست؛ دویدم

چشم فرستادی برام تا ببینم؛ که دیدم

 

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟

کنار این جوب روون معناش چیه؟

این همه راز، این همه رمز

این همه سر و اسرار معماست؟

آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والله

مات و پریشونم کنی که چی بشه؟ نه بالله

پریشونت نبودم؟

من

حیرونت نبودم؟

 

تازه داشتم می‌فهمیدم که فهم من چقدر کمه

اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه

انجیر می‌خواد دنیا بیاد، آهن و فسفرش کمه

 

چشمای من آهن انجیر شدن

حلقه‌ای از حلقه‌ی زنجیر شدن

عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم

چشم من و انجیرتو بنازم

 

دیوونه کیه؟

عاقل کیه؟

جونور کامل کیه؟

 

********************************************

 میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

 

این بود زندگی. . . ؟

****************************

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند

 

چون من که آفریده ام از عشق

 

جهانی برای تو

 

 

********************************************

 جا مانده است

چیزی جایی

که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد

نه موهای سیاه و

نه دندانهای سفید

***********************

درختان می گویند بهار

پرندگان می گویند ، لانه

سنگ ها می گویند صبر

و خاک ها می گویند مصاحب

و انسان ها می گویند «خوشبختی»

امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،

در طلب نور !

ما نه درختیم

و نه خاک .

پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،

باید در حریم خودمان جستجو کنیم ...

**************************************

    می دانی … !؟ به رویت نیاوردم … !

 

    از همان زمانی که جای ” تو ” به ” من ” گفتی : ” شما “

 

    فهمیدم

 

    پای ” او ” در میان است …

**********************************************************

نیستیم !

به دنیا می آییم

عکس ِ یک نفره می گیریم !

بزرگ می شویم ،

عکس ِ دو نفره می گیریم !

پیر می شویم ،

عکس ِ یک نفره می گیریم ...

و بعد

دوباره باز

نیستیم

*****************************************

www.hosseinpanahi.ir    سایت رسمی حسین پناهی

 

 

 




:: برچسب‌ها: حسین پناهی, پناهی
نویسنده : پوریا عصمتی
تاریخ : پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
نقل قول ()